ماجرای کتاب از زبان تخریب چی نقل می شود. او در موقعیتی قرار می گیرد که باید بین همکاری با دشمن و جان عزیزانش یکی را انتخاب کند. در صفحه 231 کتاب تخریبچی دوران، بین زندانی و زندان بان؛ ناگهان شما را دچار حیرت می کند. حیرتی که زندانی را در بر می گیرد، و آن اینگونه آمده است. زندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است، بخوان تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو به دستشوئی بروم. بعد تجدید وضو شروع کردم به خواندن برگه های که زندان بان داده بود:(متن خاطرات غلامعلی نسائی؛ از يك رزمنده و يك جانباز كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است.)
به قلم: ابوالفضل درخشنده
زندانبان در حالی که در جلوی سلول ایستاده بود و راهرو را نگاه می کرد، تعدای کاغذ از داخل جیبش در آورد و به دستم داد و گفت: این خاطرات مجروحیت غلامعلی نسائی است، بخوان تا بدانی خدا همیشه در سختی ها و تنگناها دست گیر بندگانش هست. قبل از تمام شدن شیفتم می آِیم و آن را ازت پس می گیرم. در حالی که کاغذها را از زندانبان می گرفتم، از او خواستم تا برای تجدید وضو به دستشوئی بروم. ..
شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشکر 25 کربلا
در عمليات «والفجر هشت» زخمي شد، باز فرستادنش به بيمارستان مشهد. از بيمارستان كه مرخص شد، به زيارت آقا علي ابن موسي الرضا(ع) رفت و برگشت خانه. جبهه بود، زخمي مي شد، مي رفت مشهد. خودش مي گفت. مادر اصلا دست خودم نيست. چشم باز كه مي كنم، يا جبهه ام يا در حرم آقا امام رضايم.
روایتی از سر گذشت عجیب بسیجی شهید علی اکبر غلامی
شروع کرد با خدا حرف زدن، گفت: ببین خداجون، من مگه ازت چی می خوام، دنیا می خوام! نه، زن می خوام، نه، اصلا حالا که وقت داماد شدنم نیست، من می خوام برم جبهه، من می خوام در وادی مقدسی قدم بگذارم که خواست خودت هم هست. اگه همون اول دل بابام را نرم می کردی، کارم به اینجا نمی کشید.
هربار که عکس تو را می بینم یاد آن روز می افتم، یاد آن روزی که به بابا خبر دادند حسن را آورده اند، من یک پارچه ذوق بودم تا برادرم را پس از سالها ببینم، یک پارچه غرور که داداش حسن برگشته، ولی تاکنون طعم غریب بغض را در گلویت چشیده ای؟ تا به حال به تو گفته باشند برادرت را آورده اند ولی به جای برادرت یک جعبه چوبی را نشانت بدهند.
روایتی از مادر شهید موسی الرضا خراسانی
«رقیه» تنها دختر موسی الرضا یک روز آمد سرش را گذاشت توی بغلم و گفت: مادر بزرگ، سرنوشت من هم مثل حضرت رقیه(س) است. وقتی سه ساله بود، پدرش امام حسین(ع) شهید شد، من هم لیاقتش را داشتم که در سه سالگی، دو برادرم را از دست بدهم. پدرم شهید بشود. من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. همنام دختر «سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم.
روایتی از همسر شهید غلامعلی مرادیان
زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید: يا امام حسين به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم. دوست دارم به شما ملحق شوم. دقیقا یک هفته قبل از شهادتش بود.
روایتی از مادر شهید گیلانی، اردشیر رحمانی
ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ائیم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است، خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز «26» بهمن سال «1340» اردشیر غریبانه بدنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.
روایتی از شهید عبدالجبار قلی زاده
دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند.
(رشته پلو و با کباب بره و خبرنگارای خارجی)
آهای خبرنگارا، گوش کنید، من می خواهم یک شعر برای شما بگویم. بروید از تلویزیون کشورتان، به ابرقدرت ها نشان بدهید، هیچ هم نترسید، من هستم. خبرنگارها، دوربین ها، چهار دست و پا، زوم کرده بودند روی دیگ غذا و دست رزمنده ها و دهان حاجی جوشن که با صدای بلندی خواند: آهای ابرقدرت های جنایتکار، بخورید خرچنگ و قورباغه، بیائید ای بدبخت های آواره، ببینید که حزب الله چی می خوره؟ رشته پلو، سبزی پلو...
جانباز شیمیائی حاج صادق روشنی در ضیافت حاج صادق مکتبی
حاج صادق همان مرد عارف گلستانی بود که اثرات شیمیایی وجودش این روزها بدن او را به تخت بیمارستان گره زده. سخت در تعجب بودم.پرسیدم شما با حاج صادق روشنی نسبتی دارید، لبخندی زد و گفت:« تو مرا نمی شناسی، من دوستش هستم مکتبی، «صادق مکتبی» بی توجه به آنچه گفت. گفتم: «برای خروج از این جا راهی هست؟»گفت:« آری ولی باید بصیر شوی...»
جانباز شیمیائی حاج صادق روشنی
حاج صادق از شبهای سخت بیمارستان بقیه الله و سرفه های نیمه شب، بچه های جانباز گفت و از عمق غربت شان در تنهائی، آخر مجلس حاج صادق گفت: این دیگه عکس های آخره، هر چه دوست داری بگیر که همین روزا تا دهه فجر باید امانتی خدا را تحویلش بدهم. خندیم و گفتم: دلم گواهی می ده که حاج صادق، تو همین روزا پرستو خواهی شد. خندید و....
روایتی از شهید صمصام طور
نور چشم عزیزم مصطفی! بابا می آید و چشمان قشنگ تو را خوب می کند. برای بابا مشق بنویس و بفرست، منتظرم! به معصومه خانم یاد بده تا بگوید: سلام بر شهیدان. معصومه خانم! سلام، برای بابا یک قصه بگو... بابا آمد، بابا با تابوت مزین به پرچم ایران اسلامی آمد...
© پیک دیاررنج
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است.
© .هرگونه کپی برداری از پایگاه« دیاررنج » فقط با ذکر منبع در فضای مجازی، نشریات، روزنامه مجاز می باشد
Design By : A.ELYASI
























